مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دوراز خانه شان روییده بود:
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان وپسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنهاخواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت
را توصیف کنند .
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.
پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پراز امید شکفتن.
پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا وعطرآگین.. و باشکوه ترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!
مرد لبخندی زد وگفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک
فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمی توانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!
زندگی را فقط با فصل های دشوارش نبین ؛
در راه های سخت پایداری
کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه می رسند.
پيام هاي ديگران ()
PermaLink
سهشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ -
من
کوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد.
رفت که دنبال خدا بگردد و گفت: تا کولهام از خدا پر نشود برنخواهم
گشت.
نهالی رنجور و کوچک کنار راهایستاده بود، مسافر با خندهای رو
به درخت گفت: چه تلخ است کنار جادهبودن و نرفتن؛ درخت زیرلب گفت: ولی
تلخ تر آن است که بروی وبیرهاورد برگردی. کاش میدانستی آنچه در جستوجوی
آنی، همینجاست...
مسافر رفت و گفت: یک درخت از راه چه میداند،
پاهایش در گِل است، او هیچگاه لذت جستوجو را نخواهد یافت.
و نشنید که
درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز کردهام و سفرم را کسی نخواهد دید؛
جز آن که باید.
مسافر رفت و کولهاش سنگین بود. هزار سال گذشت، هزار
سالِ پر خم و پیچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را
نیافته بود، اما غرورش را گم کرده بود... به ابتدای جاده رسید. جادهای که
روزی از آن آغاز کرده بود.
درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار
جاده بود. زیر سایهاش نشست تا لختی بیاساید. مسافر درخت را به یاد نیاورد.
اما درخت او را میشناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در کولهات چه داری،
مرا هم میهمان کن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، کولهام خالی است
و هیچ چیز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز
داری. اما آن روز که میرفتی، در کولهات همه چیز داشتی، غرور کمترینش بود،
جاده آن را از تو گرفت. حالا در کولهات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را
در کوله مسافر ریخت...
دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از
حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم وپیدا نکردم و تو نرفتهای، این همه
یافتی!
درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم، و پیمودن خود،
دشوارتر از پیمودن جادههاست...
پيام هاي ديگران ()
PermaLink
پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱ -
من
مثل مداد باشید
پسرک از
پدربزرگش پرسید :
پدربزرگ
درباره چه می نویسی؟
پدربزرگ
پاسخ داد درباره تو پسرم ، اما مهمتر از آنچه می نویسم ، مدادی است که با آن می
نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !
پسرک با
تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید و گفت اما این هم مثل بقیه مداد هایی
است که دیده ام .
پدربزرگ
گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان
بیاوری، برای تمام مدت عمرت با دنیا به آرامش می رسی
صفت اول
: می توانی کار های بزرگ کنی ، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر
حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست ، او همیشه باید تو را در مسیر اراده
اش حرکت دهد
صفت دوم
: باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مدادتراش استفاده کنی. این باعث میشود
مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار نوکش تیز ترمی شود و اثری که از خود بر جا می گذارد
ظریف تر و باریک تر. پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می
شود که انسان بهتری شوی
صفت سوم:
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه ، از پاک کن استفاده کنیم . بدان
که تصحیح یک کار خطا کار بدی نیست ، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگه
داری ، مهم است.
صفت
چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، ذغالی اهمیت دارد که داخل چوب است ، پس
همیشه مراقب باش درونت چه خبر است
و
سرانجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در
زندگی ات می کنی ، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی ،
هشیار باشی و بدانی چه می کنی ...
پيام هاي ديگران ()
PermaLink
دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠ -
من
روزی شاگردی به استاد خویش گفت: استاد می خواهم یکی
از مهمترین خصایص انسان ها را به من بیاموزی؟
استاد گفت: واقعا می خواهی آن را
فرا گیری؟
شاگرد گفت: بله با کمال میل.
استاد گفت: پس آماده شو با هم به جایی
برویم.
شاگرد قبول کرد،استاد شاگرد جوانش را به پارکی که در آّن کودکان مشغول
بازی بودند،برد.
استاد گفت:خوب به مکالمات بین کودکان گوش کن.مکالمات بین کودکان
به این صورت بود:
-الان نوبت من است که فرار کنم و تو باید دنبال
من بدوی.
-نخیر الان نوبت توست که دنبالم بدوی.
-اصلا چرا من هیچوقت نباید
فرار کنم؟
و حرف هایی از این قبیل.
استاد ادامه داد: همانطور که شنیدی
تمام این کودکان طالب آن بودند که از دست دیگری فرار کنند،انسان نیز این گونه
است.
او هیچگاه حاضر نیست با شرایط موجود رو به رو شود و دائم در تلاش است از
حقایق و واقعیات زندگی خود فرار کند و هرگز کاری برای بهبود زندگی خود انجام نمی
دهد.
پيام هاي ديگران ()
PermaLink
دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ -
من
دانشگاه هاروارد و...
خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند
منشی فورا متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالا شایسته حضور در کمبریج هم نیستند
مرد به آرامی گفت : «مایل هستیم رییس را ببینیم .»
منشی با بی حوصلگی گفت:« ایشان تمام روز گرفتارند»
خانم جواب داد : «ما منتظر خواهیم شد»
اما این طور نشد. منشی به تنگ آمد و سرانجام تصمیم گرفت مزاحم رییس شود، هرچند که این کار نامطبوعی بود که همواره از آن اکراه داشت.
وی به رییس گفت:
شاید اگر چند دقیقه ای آنان راببینید، بروند!
رییس با اوقات تلخی آهی کشید و سرتکان داد. معلوم بود شخصی با اهمیت او وقت بودن با آنها را نداشت به علاوه از اینکه لباسی کتان و راه راه وکت وشلواری خانه دوز دفترش را به هم بریزد،خوشش نمی آمد.
رییس با قیافه ای عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوی آن دو رفت.
خانم به او گفت:
ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود اماحدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او دردانشگاه بنا کنیم.
رئیس تحت تاثیر قرار نگرفته بود اما یکه خورده بود. با غیظ گفت خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم اگر این کار را بکنیم ، اینجا مثل قبرستان می شود.
خانم به سرعت توضیح داد: آه ، نه نمی خواهیم مجسمه بسازیم فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم!
»رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت«:
یک ساختمان! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است!
خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست از شرشان خلاص شود.
زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم ؟
شوهرش سر تکان داد. قیافه رییس دستخوش سر درگمی و حیرت بود. آقا و خانم "لیلاند استنفورد" بلند شدند و راهی پالوآلتو در ایالت کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که نام آنها رابرخود دارد.
دانشگاه استنفورد، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد...
پيام هاي ديگران ()
PermaLink
دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠ -
من
در یک غروب جمعه٬ پیرمردی مو سفید٬ در حالی که دختر جوان و زیبایی بازو به بازویش او را همراهی می کرد٬ وارد یک جواهر فروشی شد و به جواهرفروش گفت:
"برای دوست دخترم یک انگشتر مخصوص می خواهم."
مرد جواهرفروش به اطرافش نگاهی انداخت و انگشتر فوق العاده ایی که ارزش آن چهل هزار دلار بود را به پیرمرد و دختر جوان نشان داد.
چشمان دختر جوان برقی زد و تمام بدنش از شدت هیجان به لرزه افتاد.
پیرمرد در حال دیدن انگشتر به مرد جواهرفروش گفت: خب٬ ما این رو برمی داریم.
جواهرفروش با احترام پرسید که : پول اون رو چطور پرداخت می کنید؟
پیرمرد گفت با چک٬ ولی خب من می دونم که شما باید مطمئن بشید که حساب من خوب هست٬
بنابراین من این چک رو الان می نویسم و شما می تونید روز دوشنبه که بانکها باز می شه٬ به بانک تلفن بزنید و تاییدش رو بگیرید و من در بعدازظهر دوشنبه این انگشتر را از شما می گیرم.
دوشنبه صبح مرد جواهرفروش در حالی که به شدت ناراحت بود به پیرمرد تلفن زد و با عصبانیت به پیرمرد گفت : من الان حسابتون رو چک کردم٬ اصلا نمی تونم تصور کنم که توی حسابتون هیچ پولی وجود نداره!
پیرمرد جواب داد: متوجه هستم٬ ولی در عوضش می تونی تصور کنی که من چه آخرهفته معرکه و هیجان انگیزی رو گذروندم؟!!
پيام هاي ديگران ()
PermaLink
چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠ -
من
گروهی از فارغ التحصیلان پس از گذشت چند سال و تشکیل زندگی و رسیدن به موقعیت های خوب کاری و اجتماعی طبق قرار قبلی به دیدن یکی از اساتید مجرب دانشگاه خود رفتند . بحث جمعی آن ها خیلی زود به گله و شکایت از استرس های ناشی از کار و زندگی کشیده شد . استاد برای پذیرایی از میهمانان به آشپزخانه رفت و با یک قوری قهوه و تعدادی از انواع فنجان های سرامیکی، پلاستیکی و کریستال که برخی ساده و برخی گران قیمت بودند بازگشت . سینی را روی میز گذاشت و از میهمانان خواست تا از خود پذیرایی کنند . پس از آنکه همه برای خود قهوه ریختند استاد گفت: اگر دقت کرده باشید، حتما متوجه شده اید که همگی فنجان های گران قیمت و زیبا را برداشته اید و آنها که ساده و ارزان قیمت بوده اند در سینی باقی مانده اند . البته این امر برای شما طبیعی و بدیهی است . سرچشمه همه مشکلات و استرس های شما هم همین است . شما فقط بهترین ها را برای خود می خواهید . قصد اصلی همه شما نوشیدن قهوه بود اما آگاهانه فنجان های بهتر را انتخاب کردید و البته در این حین به آن چه دیگران برمی داشتند نیز توجه داشتید . به این ترتیب اگر زندگی قهوه باشد، شغل، پول، موقعیت اجتماعی و ... همان فنجان های متعدد هستند . آنها فقط ابزاری برای حفظ و نگهداری زندگی اند،
اما کیفیت زندگی در آنها فرق نخواهد داشت . گاهی، آن قدر حواس ما متوجه فنجان هاست که اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمی فهمیم . پس دوستان من، حواستان به فنجان ها پرت نشود ... به جای آن از نوشیدن قهوه خود لذت ببرید.
پيام هاي ديگران ()
PermaLink
یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠ -
من
روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و … محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .
زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟ تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید
پيام هاي ديگران ()
PermaLink
پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠ -
من
جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می کرد. رفتن و ردپای آن را و آدم هایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاج های شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابه لای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدم ها، با این آواز کمی بلرزد.
روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدم ها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می کنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند .سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است .جغد گفت: خدایا! آدم هایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند .خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدم ها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ .جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آن کس که می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست.
پيام هاي ديگران ()
PermaLink
شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ -
من
پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد.
مادر که در حال آشپزی بود ، دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.
او نوشته بود :
صورتحساب !!!
کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان
مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان
نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان
بیرون بردن زباله 1000 تومان
جمع بدهی شما به من :12.000 تومان !
مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:
بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ
و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است
وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد.
گفت: مادر ... دوستت دارم
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت: قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!
پيام هاي ديگران ()
PermaLink
سهشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠ -
من
مردم اغلب بی انصاف، بی منطق و خود محورند، ولی آنان را ببخش
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند، ولی مهربان باش.
اگر موفق باشی دوستان دروغین و دشمنان حقیقی خواهی یافت، ولی موفق باش.
اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند، ولی شریف و درستکار باش.
آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند، ولی سازنده باش.
اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند، ولی شادمان باش.
نیکی های درونت را فراموش می کنند، ولی نیکوکار باش.
بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.
و در نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان "تو و خداوند" است نه میان تو و مردم.
دکتر علی شریعتی
پيام هاي ديگران ()
PermaLink
یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠ -
من
این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده .
توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره
وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم
وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم
و تو، آدم سفید
وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای
وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی
و وقتی می میری، خاکستری ای
و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟
پيام هاي ديگران ()
PermaLink
سهشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠ -
من
باران ٬ من و خاطره . و این بار خاطره ای دور . خاطره مردی چهار شانه که بارانی کلاهدارش شبیه پانچو یا شنل دکمه داری بود که وقتی دو دستانش را زیر آن از هم باز می کرد نشان می داد که بارانی جا داری است !
آن روز چتر نداشتم و خودم را آماده کرده بودم تا مسیر دبستان تا خانه را بدوم و شاید هم می خواستم آنقدر آهسته بروم تا مثل موش آبکشیده به خانه برسم تا مادر با عجله و با قربان صدقه لباسهای خیس را از تنم در آورد و موهایم را خشک کند تا سرما نخورم ! در این خیال بودم که زنگ مدرسه خورد و من سایه او را دیدم . او دم در مدرسه انتظار مرا می کشید ٬ مردی چهار شانه را . آمده بود تا مرا زیر بارانی اش جا دهد . وقتی دست کوچکم را در دست بزرگش گم شد . و کیفم را در دست دیگرش گرفت همه جا تاریک شد . هر وقت زیر بارانی اش جا می گرفتم دیگر هیچ جا پیدا نبود و اگر از دور به ما نگاه می کردی فقط صورت بیضی مردانه او را زیر کلاه بارانی اش می دیدی و چهار جفت کفش را ٬ کفشهای کوچک من و چکمه های بزرگ او که روی زمین خیس هیچ ردی از خود بر جا نمی گذاشتند اما هنوز جای پای خاطره شان و خاطره آن روز بارانی در قلب من بر جا مانده .
او گام بر می داشت و من می دویدم تا قدمهایمان به هم برسند و گاهی که جا می ماندم او می ایستاد تا هم پای من شود .
زیر بارانی آن مرد ٬ امن ترین جای دنیا برایم بود ! و من آن روز بارانی با چشمهای مهربان و قابل اعتماد پـــــــــــدر با آرامش به خانه رسیدم .
یــــــادش بخیـــــــر و روحــــــــــش شـــــاد...
پيام هاي ديگران ()
PermaLink
دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ -
من
عید حقیقی را کسانی درک میکنند که با یک چشم بر گذشته بگریند و با چشم دیگر به آینده لبخند بزنند...
پيام هاي ديگران ()
PermaLink
چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠ -
من
مکاشفه مرد است؛ عشق زن
همانطور که مرد و زن نیمه های یک کل هستند،
عشق و مکاشفه نیز چنین اند.
مکاشفه مرد است؛ عشق زن.
ملاقات مکاشفه و عشق ملاقات مرد و زن است
و در آن ملاقات،
ما انسان متعالی و فرا مادی را خلق می کنیم ،
که نه مرد است و نه زن.
اشو
پيام هاي ديگران ()
PermaLink
یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩ -
من
چه سخت تمرینی است زندگی کردن با عشق؛ شاید همین باشد علت هبوط ما ....؟؟؟
پيام هاي ديگران ()
PermaLink
چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٩ -
من
زندگی را عاشقانه زندگی کن،
نه هراسان.
اگر زندگی را عاشقانه زندگی کنی،
جاودانگی را در لحظه های گذرا تجربه خواهی کرد،
رایحه ی محمد
مسیحا
و بودا را پیدا خواهی کرد.
اگر زندگی را عاشقانه سپری کنی،
دلت بستر رودخانه ی تمامی شعرهای جهان خواهد
شد،
لطیف خواهی شد،
شفیق خواهی بود.
آنگاه نه تنها خود سعادتمند خواهی زیست،
بلکه وجودت برای دیگران نیز سعادتی خواهد بود.
*** شری اشو ***
پيام هاي ديگران ()
PermaLink
پنجشنبه ٢ دی ۱۳۸٩ -
من
از خیلی خوب به خیلی بد...
خیلی خوب ... خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود.
هیچکس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ وقت سر درنیاوردم
که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد.
آفتاب تبدیل شد به سایه، به باران
شور و شوقم ... تبدیل شد به لذت به درد.
ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه جایش را داد به سرودهای غم انگیز
خیلی زود.
شل سیلور استاین
پيام هاي ديگران ()
PermaLink
پنجشنبه ٤ آذر ۱۳۸٩ -
من
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست میبیند و می یابد.
پيام هاي ديگران ()
PermaLink
یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩ -
من
عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان.
پيام هاي ديگران ()
PermaLink
یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩ -
من