حرفهاى من و دوستم

 

 خواستم چند روزی نباشم
تا شاید کسی حس کند نبودنم را
تا کسی حس کند جای خالی ام را
یا اصلا شاید کسی دلتنگ ام بشودساده بودم اما
نمی دانستم
زندگی چیزی ست شبیه اتوبوس !
همین که بلند شوی
جای ات را میگیرند
و تو دیگر حتی مالک جای خود ات هم نیستى خواستم چند روزی نباشم
اما هیچ کس حتی ندید جای خالی ام را

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        جمعه ٥ خرداد ۱۳٩٦ - من

 

فاجعه ی بزرگ زندگی ما این است که هر روز صبح که از خواب بر میخیزیم، مشاهده می کنیم که یک روز پیر شده ایم. و از ان بزرگتر آن است که با وجود پیری، به هیچ یک از اسرار جهان پی نبرده ایم. خیال نکنید که ادراک اسرار الکتریک، اتم و یا حتی عمر جاویدان به منزه ی فهم اسرار دنیاست. #افکار_کوچک_و_دنیای_بزرگ

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٦ - من

 

به خدا گفتم! چرا مرا از خاک آفریدی؟ چرا از آتش نیستم !؟ تا هرکه قصد داشت بامن بازی کند، او را بسوزانم ! خدا گفت: تو را از خاک آفریدم تا بسازی ! . . . نه بسوزانی ! تو را از خاک، از عنصری برتر ساختم . . . تا با آب گـِل شوی و زندگی ببخشی . . . از خاک آفریدم تا اگر آتشت زنند ! . . . بازهم زندگی کنی و پخته تر شوی . . . باخاک ساختمت تا همراه باد برقصی . . . تا اگر هزار بار تو را بازی دادند، تو برخیزی ! . . . سر برآوری ! . . . در قلبت دانهٔ عشق بکاری ! . . . و رشد دهی و از میوهٔ شیرینش زندگی را دگرگون سازی ! . . . پس به خاک بودنت ببال . . .

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩٦ - من

 

💚آرامش نتیجه سه عبارت است: تجربه دیروز، استفاده امروز، امید به فردا ولی اغلب ما با سه عبارت دیگر زندگی می کنیم: حسرت دیروز اتلاف امروز، ترس از فردا. در حالی که آفریدگار مهربان، گذشته را عفو، امروز را مدد و فردا را کفایت می کند.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        جمعه ٦ اسفند ۱۳٩٥ - من

 

"مادربزرگم نظریه بسیار جالبی داشت. می‌گفت هر یک از ما با یک قوطی کبریت در وجودمان متولد می‌شویم اما خودمان قادر نیستیم کبریت‌ها را روشن کنیم؛ همانطوری که دیدی برای این کار محتاج اکسیژن و شمع هستیم. در این مورد، به عنوان مثال اکسیژن از نفس کسی می‌آید که دوستش داریم؛ شمع می‌تواند هر نوع موسیقی، نوازش، کلام یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریت‌ها را مشتعل می‌کند… آدمی باید به این کشف و شهود برسد که چه عاملی آتش درونش را پیوسته شعله ور نگه می‌دارد… خلاصهٔ کلام، آن آتش غذای روح است. اگر کسی به موقع در نیابد که چه چیزی آتش درون را شعله ور می‌کند، قوطی کبریت وجودش نم بر می‌دارد و هیچ یک از چوب کبریت‌هایش هیچ وقت روشن نمی‌شود." مثل آب برای شکلات لورا اسکوئیول

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٥ - من

 

 

ازپنجره روزگار به درخت عمر که مینگرم
خوشتر از یاد عزیزان ثمری بر آن نیست
و دوباره در می یابم که بهترین قلبها در نزد خداوند
متعلق به کسانی است که بی هیچ توقعی ...مهربانند....

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        جمعه ۳ دی ۱۳٩٥ - من

 

این دیوانگیست ... که همه شانس ها را لگدمال کنیم، به خاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم، به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچار این دیوانگی ها نشویم . و به یاد داشته باشیم که همیشه ... شانس های دیگری هم هستند ، دوستی های دیگری هم هستند نیروهای دیگری هم هستند و افق های بهتری هم هستند تنها باید قوی و پُر استقامت باشیم و همه روزه در انتظار روزی بهتر و شادتر از روزهای پیش باشیم ‌

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        دوشنبه ۸ آذر ۱۳٩٥ - من

 

✅ 4 اصل مهم در زندگی: 🔸صادق باش وقتی فقیری؛ 🔸ساده باش وقتی ثروتمندی؛ 🔸مودب باش وقتی قدرتمندی؛ 🔸سکوت کن وقتی عصبانی هستی!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        دوشنبه ۳ آبان ۱۳٩٥ - من

 

چه زود دیر می شود! در باز شد... برپا !... بر جا ! درس اول : بابا آب داد ، ما سیرآب شدیم. بابا نان داد ، ما سیر شدیم... اکرم و امین چقدر سیب و انار داشتند در سبد مهربانی شان... و کوکب خانم چقدر مهمان نواز بود و چقدر همه منتظر آمدن حسنک بودند... کوچه پس کوچه های کودکی را به سرعت طی کردیم و در زندگی گم شدیم. همه زیبایی ها رنگ باخت...! و در زمانه ای ک زمین درحال گرم شدن است قلب هایمان یخ زد! نگاهمان سرد شد و دستانمان خسته... دیگر باران با ترانه نمی بارد! و ما کودکان دیروز دلتنگ شدیم ، زرد شدیم ، پژمردیم... و خشکزار زندگیمان تشنه آب شد... و سال هاست وقتی پشت سرمان را نگاه می کنیم، جز رد پایی از خاطرات خوش بچگی نمی یابیم، و در ذهنمان جز همهمه زنگ تفریح ، طنین صدایی نیست...! و امروز چقدر دلتنگ "آن روزها" ییم و هرگز نفهمیدیم ، چرا برای بزرگ شدن این همه بی تاب بودیم... پاکن هایی ز پاکی داشتیم یک تراش سرخ لاکی داشتیم کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت دوشمان از حلقه هایش درد داشت گرمی دستانمان از آه بود برگ دفترهایمان از کاه بود تا درون نیمکت جا می شدیم ما پر از تصمیم کبری می شدیم با وجود سوز و سرمای شدید ریزعلی،پیراهنش را می درید کاش می شد باز کوچک می شدیم لااقل یک روز کودک می شدیم!!!! شاگردان قدیمی

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        پنجشنبه ۱ مهر ۱۳٩٥ - من

 

گــاهـے
از عشـق هـم
باشڪوه تـر استـ
بودن با ڪسے
ڪه خوب بلد استـ
زخـم هایتـ را ببـوسـد..!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٥ - من

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست
 بی وضو در کوچه لیلا نشست 
 عشق آن شب مست مستش کرده بود
 فارغ از جام الستش کرده بود 
 سجده ای زد بر لب درگاه او
 پر ز لیلا شد دل پر آه او 
 گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
 بر صلیب عشق دارم کرده ای 
 جام لیلا را به دستم داده ای 
وندر این بازی شکستم داده ای
 نشتر عشقش به جانم می زنی 
دردم از لیلاست آنم می زنی 
 خسته ام زین عشق، دل خونم مکن 
من که مجنونم تو مجنونم مکن 
 مرد این بازیچه دیگر نیستم 
این تو و لیلای تو … من نیستم 
 گفت: ای دیوانه لیلایت منم
 در رگ پنهان و پیدایت منم 
 سال ها با جور لیلا ساختی 
من کنارت بودم و نشناختی 
 عشق لیلا در دلت انداختم 
صد قمار عشق یک جا باختم 
 کردمت آوارهء صحرا نشد 
گفتم عاقل می شوی اما نشد 
 سوختم در حسرت یک یا ربت 
غیر لیلا بر نیامد از لبت 
 روز و شب او را صدا کردی
 ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی
 مطمئن بودم به من سر میزنی 
در حریم خانه ام در میزنی 
 حال این لیلا که خوارت کرده بود
 درس عشقش بیقرارت کرده بود 
 مرد راهم باش تا شاهت کنم 
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٥ - من

 

.: خیلی وقتها به امتحان دیکته فکر می کنم، اولین امتحانی که در کودکی با آن روبرو شدم. چه امتحان سخت و بی انصافانه ای بود. امتحانی که در آن، نادانسته های یک کودک بی دفاع، مورد قضاوت دانسته های معلم قرار می گرفت. امتحانی که در آن با غلط هایم قضاوت می شدم نه با درست هایم. اگر دهها صفحه هم درست می نوشتم، معلم به سادگی از کنار آنها می گذشت اما به محض دیدن اولین غلط دور آن را با خودکار قرمز جوری خط می کشید که درست هایم رنگ می باخت. جوری که در برگه امتحانم آنچه خود نمایی می کرد غلط هایم بود. دیگر برای خودم هم عادی شده بود که آنچه مهم است داشته ها و توانایی هایم نیست بلکه نداشته ها و ضعف هایم است. آن روزها نمی دانستم که گرچه نوشتن را می آموزم اما ... بعدها وقتی به برادر کوچکترم دیکته می گفتم همان گونه قضاوت کردم که با من شد وحتی بدتر. آنقدر سخت دیکته می گفتم و آنقدر ادامه می دادم تا دور غلط های برادرم خط بکشم. نمی دانم قضاوتهای غلط با ما چه کرد که امروز از کنار صفحه صفحه مهربانی و معرفت و محبت دیگران می گذریم اما با دیدن کوچکترین خطا چنان دورش خط می کشیم که ثابت کنیم تو همانی که نمی دانی، که نمی توانی. کاش آن روزها معلمم، چیز مهمتری از نوشتن به من می آموخت. این روز ها خیلی سعی می کنم دور غلط های دیگران خط نکشم. بله، این روز ها خیلی سعی می کنم که وقتی به دیگران می اندیشم خوبیهاشان را ورق ورق مرور کنم…

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        پنجشنبه ۳ تیر ۱۳٩٥ - من

 

چشم به راهِ کسی بمان که آمدنش عجیب بوی ماندن بدهد که از پشتِ نگاهت بفهمد معنایِ درد هایت را معنای دلتنگی هایت را چشم به راهِ کسی بمان که از شوق دیدن تو تمامِ خیابان های شهر را میانبر بزند! اصلا آن ها را دوتا یکی کند تا زودتر از تو به خانه برسد بعد بیاید ببیند که تو زودتر خودت را به خانه رسانده ای ...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٥ - من

 

دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم، بعد بیایم و با عصایی در دست کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم تا تو بیایی و مرا نشناسی ولی دستم را بگیری و از ازدحام خیابان عبورم دهی ! #یغما_گلرویی

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٥ - من

 

تو را به تعداد شمعهایی که بی تو روشن کردم، دوست دارم. تو را به اندازه تمام لحظه های نداشتنت و به انبوه ترانه های ناسروده ام دوست دارم. تو را به وسعت شب و ستاره ها، به عمق گرداب نگاهت و به لطافت تبسم روی گونه هایت دوست دارم. تورا قبل از تو تو را بعد از تو عاشقانه دوست دارم.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٥ - من

 

من این روزا یه حال دیگه ایی دارم
جهان من لباس تازه می پوشه
من و تو دیگه تنها نیستیم چونکه
خدا با ما نشسته چای می نوشه

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٤ - من

 

پادشاهی شبی هر چه کرد ؛ خوابش نبرد ، غلامان را گفت : حتما به کسی ظلم شده ؛ او را بیابید. پس از کمی جست و جو ؛ غلامان باز گشتند و گفتند : سلطان به سلامت باشد ، دادخواهی نیافتیم . اما سلطان را دوباره خواب نیامد ؛ پس خود برخواست و با جامه مبدل ، از قصر بیرون شد ؛ در پشت قصر خود ؛ ناله ای شنید که میگفت خدایا : پادشاه هم اینک به خوشی در قصر خویش نشسته و در نزدیک قصرش اینچنین ستم میشود ؛ سلطان گفت : چه میگویی؟ من پادشاهم و از پی تو آمده ام ؛ بگو ماجرا چیست؟ آن مرد گفت : یکی از خواص تو که نامش را نمیدانم ؛ شبها به خانه من می آید و به زور ، زن من را مورد آزار و اذیت و تجاوز قرار میدهد . سلطان گفت : اکنون کجاست؟ مرد گفت: شاید رفته باشد . شاه گفت : هرگاه آمد ، مرا خبر کن ؛ و آن مرد را به نگهبان قصر معرفی کرد و گفت : هر زمان این مرد ، مرا خواست ؛ به من برسانیدش حتی اگر در نماز باشم . شب بعد ؛ باز همان متجاوز به خانه آن مرد بینوا رفت ؛ مرد مظلوم به سرای سلطان شتافت . پادشاه با شمشیر برهنه به راه افتاد ، در نزدیکی خانه صدای عیش مرد را شنید ؛ دستور داد تا چراغها و آتشدانها را خاموش کنند آنگاه ظالم را با شمشیر کشت . پس از آن دستور داد تا چراغ افروزند و در صورت کشته نگریست ؛ پس ؛ در دم سر به سجده نهاد ، آنگاه صاحب خانه را گفت قدری نان بیاورید که بسیار گرسنه ام . صاحبخانه گفت : پادشاهی چون تو ؛ چگونه به نان درویشی چون من قناعت توان کردن؟ شاه گفت: هر چه هست ؛ بیاور . مرد پاره ای نان آورد و از شاه سبب خاموش و روشن کردن چراغ و سجده و نان خواستن سلطان را پرسید ؛ سلطان در جواب گفت: آن شب که از ماجرای تو آگاه شدم ؛ با خود اندیشیدم در زمان سلطنت من ؛ کسی جرأت این کار را ندارد مگر یکی از فرزندانم ؛ پس گفتم چراغ را خاموش کن تا محبت پدری ؛ مانع اجرای عدالت نشود ؛ چراغ که روشن شد ؛ دیدم بیگانه است ؛ پس سجده شکر گذاشتم . اما غذا خواستنم از این رو بود که از آن شب که از چنین ظلمی در سرزمین خود آگاه شدم؛ با پروردگار خود پیمان بستم لب به آب و غذا نزنم تا داد تو را از آن ستمگر بستانم . اکنون از آن ساعت تا به حال چیزی نخورده ام. گر به دولت برسی ؛ مست نگردی ؛ مردی گر به ذلت برسی ؛ پست نگردی ؛ مردی اهل عالم همه بازیچه دست هوسند گر تو بازیچه این دست نگردی ، مردی. اگر پادشاهان این زمانه،چراغ خاموش کنند و در پی عدل و انصاف بیفتند،!،چندصد آقا و آقازاده به زمین می افتند؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ٤ بهمن ۱۳٩٤ - من

 

باد آورده را خود باد پس می برد اما..تو که به پای خود آمده بودی

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ۸ دی ۱۳٩٤ - من

 

همه می توانند پولدار شوند ولی همه نمیتوانند بخشنده شوند "پولداری یک مهارته وبخشندگی یک فضیلت" همه می توانند درس بخوانند اما همه فهمیده نمی شوند "باسوادی یک مهارته امافهمیده گی یک فضیلت" همه یاد می گیرن زندگی کنند اما همه نمی توانتد زیبا زندگی کنند "زندگی یک عادته اما زیبا زندگی کردن یک فضیلت...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳٩٤ - من

 

چه هوای جان دل بیا تا نفسی تازه کنیم تو فقط حرف بزن تا من واله و دیوانه به چشمان و لبانت تا ابد خیره شوم

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳٩٤ - من